|
|
|
|
عشق را چگونه می شود نوشت ؟
در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه
که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،
دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش می دادم ،
که در آن دلی می خواند :
من تو را ،
او را ،
کسی را دوست می دارم !
صداها !
صداها !
گوش کن !
از زیر ِ پنجره تابوت می برند !
نه ؟

|
|
88/09/10 |
|
|
| |
|
|
|
|
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
|
|
88/08/20 |
|
|
| |
|
|
|
|

در اشتیاق گلی که نچیده ام می لرزم !
|
|
88/08/02 |
|
|
| |
|
|
|
|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
سبزه ها در بهار می رقصند ؛
من در کنار تو به آرامش می رسم
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ،
تو را عاشقانه می بوسم ،
تا با گرمی نفسهایم ، به لبانت جان دهم ؛
و با گرمی نفسهایت ، جانی دوباره گیرم
دوستت دارم ،
با همه هستی خود ، ای همه هستی من ؛
و هزاران بار خواهم گفت ، دوستت دارم را ....
" نیما "
|
|
88/07/21 |
|
|
| |
|
|
|
|
كاش دلتنگی نيز نام ِ كوچكی می داشت
تا به جان اش می خواندی:
نام ِ كوچكی
تا به مهر آوازش می دادی ،
همچون مرگ
كه نام ِ كوچك ِ زندگی ست.
احمد شـــاملو
|
|
88/07/07 |
|
|
| |